آسمانی آبی که سلامش کردم و رسیدم جایی که کوچه باغی بود جوی آبی و درختانی که واقعیت بودند.
و نشستم در ایوان و شنیدم می گفت برگ باباد سلام! و شنیدم می خواند آب حوض در پاشویه.
و نشستم لب جوی و سپردم خود را به صدای پسر همسایه که چه شیطان می گفت: سلام! و شنیدم می گفت: " هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود."
|