بوی خوب کودکی

نمی دونم بعد از چند روز ننوشتن چراامشب باید هوس نوشتن بزنه به سرم! حالا که دیروقت از جشن عروسی برگشتیم و باید هر چیزی تو سرم باشه به جز دل تنگی! شاید اثر دیدن دوست قدیمی باشه تو لباس دامادی و فکر کنم به همین خاطر باشه که کلی صدا یک دفعه ریختند توی ذهنم. صدای اون قدمهای چابک، صدای بارون رو سقف گلخونه و حرفهای درگوشی و رازهای مگو، صدای خنده ها بعد از اینکه در رو باز می کردم و سرتاپا خیس می شدم. نمی دونم چرا این قدر گذشته برام پررنگه.مخصوصا سالهای بچگی ... روزهای دوچرخه سواری و دنبال بچه گربه ها کردن و با هزار دلهره ازشکاف دیوار باغ همسایه گذشتن.  نمی دونم چرا هنوز محمود رو اینقدر دوست دارم و اون چشم های معصومش و اون لبخند آرومش روکه انگار از یک جای دیگه بود، برای آدمهایی از جنس دیگه. نمی دونم هنوز چرا اینقدر هوای اون کاک هایی رو می کنم که علی بهمون می داد. نمی دونم چرا چشمام رو می بندم و سعی می کنم صورت لعیا رو تصویر کنم با تموم جزئیاتش. نمی دونم چرا دلم تنگ میشه برای اون روزهایی که سربه سر آرام می گذاشتیم و اون دنبالمون می کرد و ما هرچند فرار می کردیم ولی می دونستیم کسی عصبانی نیست. نمی دونم چرا دوست دارم بازم برگردم به روزهایی که رامین من رو سوار دوچرخه اش می کرد و میون کوچه پس کوچه ها می گردوند. نمی دونم چرا هنوز به اسم ندا حساس هستم و تو صورت نداها دقیق تر نگاه می کنم و به اسم فامیلشون بیشتر علاقه دارم. نمی دونم چرا هنوز دل بسته ام به اون کوچه بن بست و درخت شاتوتش که دیگه اثری ازش نیست. نه از کوچه نه از درخت شاتوت و نه از شیشه های رنگی خونه ای که دیوارش شکاف داشت و حیاطش پر بود از درخت های خرمالو. نمی دونم چه چیزی رو جا گذاشته ام تو اون کوچه بن بست که فقط مال ما بود. نمی دونم چرا امشب باز هوای بچگی دارم...
نظرات 18 + ارسال نظر
تک قیز جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 02:19 ق.ظ http://tak2khtar.persianblog.com

سلام....خلیلی پیش میاد آدم حتی وقت خندش با آب چشماش چیزه دیگه ای میگه .....تو حست ..خاطرت ..حرفت مال بچگیه ماله خاطراته رکاب زدنهااست اما جسمت برایه حاله چشم باز میکنی میبینی شدی همونی که یه موقعی تو بچگی فکرشو میکردی اگه یه روزی ۲۰ ساله شم چه شکلیم ..اصلا من بزرگ بشم چیکارم؟ کجام؟ کیم ؟ ..و بعد بخندی ........داشتی

[ بدون نام ] جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 02:23 ق.ظ

الان بزرگ شدی همون که یه روزی دلت میخواست .از خودت میپرسیدی..یا دلت میخواست بدونی ...همون که تو البوم عکس دنباله آیندش میگشتی ..............................همون که باهاش .....اوای که چه دنیایی آدم بودن هم عالمی داره ...نمیدونم غیر از آدمی زاد اونایی دیگه چه جورین مثل ........

برعکس این روزها که مدام بچگی رو تصور می کنم اون روزها اصلا به فکر بزرگ بودن نبودم. انگار همون موقع هم می دونستم تا ابد همون جا می مونم.

زهره جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 03:06 ق.ظ http://zohre.blogsky.com

کاش می شد که بدونی چیو جا گذاشتی.

اگر کمی محتاط نشده بودم در گفتن کاش حتما می گفتم کاش!

آرتا جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 08:49 ق.ظ http://darkness.blogsky.com

خوش بحالت . به نظر میرسه اون موقع حسابی بچگی کرده باشی .

به شدت!

مسافر هتل کالیفرنیا جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 10:41 ق.ظ http://sokote-marg.sharghian.com

سلام منتظر نوشتت بودم بعد از این همه مدت اما همین بچگی ها هستش که روزهای آینده رو معنی میده

آرش جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 12:28 ب.ظ http://arash63.blogsky.com

میفهممت....

مهران جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 09:39 ب.ظ http://bobogoal.blogsky.com

خیلی خوبه ! چشمام روشن ! پس من اینجا چیکاره بیدم !! خدا می بینی چه قوم و خویشی دارم ُ؟!
گذشته از شوخی ٬ من هم دلم برای بچگی هام تنگ شده ٬ برای روزهائی که صبح تا شب شعری را زمزمه می کردم که خیلی دوستش داشتم ٬ آخه اون شعر در مورد سمبل زندگی ام بود . کجائید ای ش ...
کاش می شد دوباره پا به دنیای بچگی گذاشت ٬ دنیائی که همه ما شاد بودیم و به دور از غصه و اشک .
آپدیت شد .

تو که هستی هنوز! کاملا در دسترس...مطمئن باش هنوز یکی یکی بازیهای اون وقتها رو یادم میاد.

هدی شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 01:19 ق.ظ http://hoda2004.persianblog.com

سلام علیکم....اخه... برگشتم به یکی یکی لحظه های کودکیم....چه قدر قشنگ بود...

[ بدون نام ] شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 04:34 ق.ظ

ای بابا...
ای بابا...
چرا اینجوریه؟
عجبیه ها!
شیشه چیه دیگه؟

چه جوری باشه خوبه؟تو بگو. شیشه هم شیشه ست دیگه ... همونی که پنجره ها چندتاش رو دارند.

[ بدون نام ] شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 04:35 ق.ظ

بالایی من بودم.

[ بدون نام ] شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 04:36 ق.ظ

منم که منم دیگه. کدوم من اینو موندم توش! من که یکی بودم که! خب درسته دیگه. ها؟
پس با اجازه یه بار دیگه: ای بابا!

[ بدون نام ] شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 04:37 ق.ظ

می گم بچه شر بودیا! من بچه بودم شر نبودم! از شکاف دیوار و اینا رد نمی شدم. چه جوری بودم اصلا؟.... نمی دونم والله. بودم دیگه. یه جوری بودم.

پیام شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 10:55 ق.ظ http://payamra.com

بذار این چراها بیان حتی اگه جوابی براش نباشه ... همین که هوس بچگی هست خوبه ...

سینا شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 07:16 ب.ظ http://delsinario.blogspot.com

)))))))))))))))))))))))))))))))))))):

دوست من):
به لطف خدا شما خاطرات قشنگی دارینا(:

آره دوست من! احتمالا خدا آن وقتها خیلی بیشتر از حالا دوستم می داشته.

م. یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 11:42 ق.ظ

همه در تلاشیم تا «کودک درون» رو پیدا کنیم.
معمولن سر عاشقا یه بلایی می آد! خوبه که زنده اید :دی

باران یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 01:49 ب.ظ http://shamlo.blogsky.com

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار ...

المیرا دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 11:55 ق.ظ

گندمزار سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 08:24 ب.ظ http://gandomzar.com

نمی دونم چرا با دیدن بعضی اتفاق هایی که برای دوست های قدیمی میفته تمام خاطرات زنده میشه و یه احساس خطر ــ ترس ِ از دست دادنشون ــ مثل خوره به جون آدم میفته و ....
همیشه دلمون برای بچگی ــ بیشتر برای دوستی هاش ــ تنگه انگار.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد