خیلی چیزها ست که می خواهم بنویسم اما نمی توانم.انگشتانم یاری نمی کنند، ذهنم هم.نوشتن انگار فراموشم شده.یا شاید این لحظه ها نمی گنجند در قاب جمله و کلمه.شاید زیادی عادی هستند ، عادی و پیش پا افتاده. آن قدر که هیچ میلی ندارند به ثبت شدن، به ماندن، کش می آیند و پنهان می شوند.
لحظه های من مگر چیست؟ عبور کردنم ،گذشتنم و فراموش کردنم که ناچارم از آنها... گویا تنبیه می شوم برای همه آن گریختن ها، نپذیرفتن ها و بی خیال گشتن ها. تاوان می دهم برای نگاهم ، سکوتم و بی نیازیم.می دانی ؟ نیاز امروزم تاوان سنگینی ست برای بی نیازی دیروزم... خیلی سنگین!
سلام خوش قدم باشید و موفق و امید وارم همیشه بنویسید راستی چه خبر از دوری؟
میگن سکوت سرشار از ناگفته هاست